سکوتِ آفتاب

سکوتِ آفتاب، ظلمات است.

سکوتِ آفتاب

سکوتِ آفتاب، ظلمات است.

ناتمامی

هنوز نتوانسته‌ام از خانه قبلی _مشق مدارا_ تماما دل بکَنَم. از جنابgpt کمک گرفتم تکه‌ای از شاعرانگی‌های گذشته‌ام را اینجا پناه‌‌ بدهم و آن‌ طرف روزمرگی‌هایم  را.

مجموعه شعر " از خودت بـگو" نشر سوره مهر.


از غربتی به غربت دیگر

"در نهایت، سکوت نه شکست بود، نه پذیرش. فقط پایان گفت‌و‌گو با جهانی بود که هیچ‌وقت گوش نمی‌داد."


 بسیار ممنونم از تولستوی عزیز و هم‌کیشان اندیشمندش که واژگان‌شان تسکین محض است؛ که زیستنی این‌گونه را برای ما قابل تحمل‌ کردند و بر تاب‌آوری‌مان افزودند.


دیباچه

• در این دو ماه فقط از ادبیات حماسی گفتم و چه سخت گذشت کلاس‌های ملتهب با دختران ترس‌زده و لبریز از سوال. شاهنامه را کنار دستم گذاشتم و دیباچه نوین را، و مورچه‌وار قدم برداشتم. 

حالا از فردا به اجبار کلاس آنلاین داریم و در نهایت ناامیدی باید از امید سبزشدن دوباره بگویم. این‌که " فرض کن که موشکا ستاره‌ن/ که ما تو خاورمیانه نیستیم." به دلخوشیِ چندتا پیامی که در آن گفته‌اند دلشان برای کلاس ادبیات تنگ شده، به این اجبار تن می‌دهم تا شاید اندکی حواس‌مان را از این همه صدای ناهنجار پرت کنیم.


• بهرام بیضایی در دیباچه نوین شاهنامه به رنج ناتمام فردوسی و ایران همیشه زخمی پرداخته. همراه با به تصویر کشیدن صحنه تدفین فردوسی و رفت و برگشت‌های زمانی، شخصیت‌های شاهنامه نیز در رفت و آمدند. نویسنده مثل همیشه مخاطب را با زبان پخته و اندیشهٔ استوار خود سحر می‌کند.


[ فردوسی] _جانم از این زخم‌ها پر است؛ به جادوی این سرود زخم‌های خود را می‌بندم.


_ شما که ویران می‌کنید و چون باز ساختیم باز ویران می‌کنید آیا از خون منید؟ شما که مردگان و زندگان از زخم زبانتان آسوده نیستند آیا از خون منید؟


_سلطان بداند که دنیا بدو آغاز نشده و بدو پایان نگیرد و آنها که می‌آیند ما را داوری‌ها می‌کنند همانگونه که ما نیز پیشینیان خویش را داوران بودیم...و سلطان اگر سلطان است بر سرشت خویش شهریاری کند که پادشاهی آن است و دانشیان اگر دانشی‌اند در کنش خویش بنگرند که دانش آن است. و مرا با خویشتن پیمانی است که سگی که پای مرا گیرد پایش نگیرم که خوی سگی رها کرده‌‌ام بازِ سگان و خود را نام مردمی برگزیده‌ام.


جوانک_ یک کلمه از عشق بگو!

فردوسی _ دروغ زیبایی میان این همه زشتی! دیدمش؛ زنی آرزو فروش! آن‌گونه زنی، در آن‌گونه برزنی، نام او ایران! ندیدی که این نامه از آن پر است؟



صدای فردوسی 

چو زین سالیان چارصد بگذرد

نبینی دگر در زمانه خرد

ز پیمان بگردند و از راستی 

گرامی شود کژی و کاستی


چو بربندند، بگشایند

همکاری و همراهی بلاگفا، یکی بود و اغلب نبوده. با اینکه به اون خونه دنج عادت کرده بودم اما وقت جابجایی رسیده. 

احتمالا بعد از این فقط همین‌جا بنویسم.